خرید بک لینک

امروز یادم افتاد که گفته بودی توو طول روز یادت میافتم و لبخند میزنم، خدا بخیر کنه، داری داستان میشی برام. من داستان تو نشدم، ولی تو قصه شدی توو کتابم. و بعد یاد اون جملهی ازدمیر آصف افتادم که میگفت: روزی اگر عاشق کسی دیگر شوم باور کن که هرگز تو را نخواهم بخشید.

حالا با این نبخشیده شدن میخوای چیکار کنی عزیزم؟!

برچسب: نویسنده: ساناز رحیمی تاريخ: يکشنبه 25 دی 1401 ساعت: 19:19

دلم برای جنوب تنگ شده، واسه کوچه ی خاکی چارصد دستگاه و در آبی رنگ پریده ی خونه ی بابا بزرگ، واسه کونار، واسه پیرمرد فلافلی سر بازار صدوقی، دویست و شیش سفید دایی، برای مریم و مژگان، واسه عمو محمد که نمیذاشت مریم و مژگان با ما تا سر کوچه بیان، واسه مژگان که میگفت ساسی مانکن بهش پیشنهاد داده و اون رد کرده. دلم میخواد برم بالای درخت کونار بچینم، گاز بزنم صورتم جمع بشه بگم اخ ترش بود. دلم میخواد مرغا دنبالم کنن بدوم توو و از لای توری در نگاشون کنم. دلم میخواد ظهرا اینقد گرم باشه که نتونم دمپایی پام کنم، پام بسوزه. دلم میخواد برم جنوب فایض، برم روی بوم وایستم، آفتاب تیز بخوره فرق سرم، بِرُم سر بوم سیت زَنُم سیلُم کنی بالا سرت. ولی حالا نه تو هستی، نه جنوب هست، نه حتی هامون بلدم بزنم.

برچسب: نویسنده: ساناز رحیمی تاريخ: يکشنبه 25 دی 1401 ساعت: 19:19

تصمیم گرفتم مرگم را به تعویق بیاندازم مرتضی.

برچسب: نویسنده: ساناز رحیمی تاريخ: يکشنبه 25 دی 1401 ساعت: 19:19

صفحه بندی